باور نمي كنم
كه ناگهان به سادگي آب
از ساحل سلام
دل بركنم
تا لحظه لحظه در دل درياي دور
امواج بي كران دقايق را
پارو زنم
چه مي شد اگر خدا
آنكه خورشيد را چون سيب درخشاني در ميانه آسمان جا داد
آنكه رودخانه ها را به رقص درآورد و كوه ها را برافراشت
چه مي شد اگر او
حتي به شوخي
مرا و تو را عوض مي كرد
مرا كمتر شيفته
ترا زيبـا كمتر
" نزار قباني "
دل من در سبدی عشق به نیل تو سپرد
نگهش دار به موسی شدنش می ارزد
As i jumped off the bulding
Isaw the known loving couple in10th floor,were harshly quarreling
Isaw the usually tough &strong Peter in 9th floor was crying
In 8th floor Mei was crying becouse her fiance had left her
In 6th floor jobless Heng still buys 7 newspapers to search for a job every day
Apparently much wealthy Mr. Wong in 5th floor was keeping the account of his debts in solitude
In 4th floor Rose again was fighting with her fiance
The old man in3th floor every day hopes that some one would come by and pay him a visit
In 2nd floor Lily is still staring at the picture of her lost husband since half year ago
Before i jumped off from the building i thought that i was the most unlucky person
Now i just realized that every one has their own problems and worries
After i had seen all these
Ifound out in fact i wasnt that bad at all
The people that i saw just now are looking at me now
Ithink after they see me now they might feel that they are not that bad after all.
تقدیم به دوست عزیزم
و در آغاز هیچ نبود کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش چگونه می تواند بود؟
و خدا یکی بود و با خدا هیچ نبود
و با نبودن چگونه می توان بود؟
...
و سرمایه ی ماورایی هر کس به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد
حرف های بیتاب و طاقت فرسا
...
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند هست
هر کسی را نه بدانگونه که هست احساس می کنند
بدانگونه که احساسش می کنند هست
...
عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را ببیند
و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد
و زیبایی همواره تشنه ی دلی است که به او عشق بورزد
و جبروت نیازمند اراده ای که در برابرش به دلخواه رام گردد
و غرور در آرزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیرابش کند
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر جبروت و مغرور
اما کسی نداشت.
با تیشۀ خیال تراشیــده ام تو را
در هر بتی که ساخته ام دیده ام تو را
از آسمان به دامنم افتاده آفتاب ؟
یا چون گل از بهشت خدا چیده ام تورا
هرگل به رنگ وبوی خودش می دمد به باغ
من از تمام گلها بوییده ام تو را
رویای آشنای شب و روزعمر من !
در خوابهای کودکی ام دیده ام تو را
زیباپرستی دل من بی دلیل نیست
زیرا به این دلیل پرستیده ام تو را
با آنکه جز سکوت جوابم نمی دهی
در هر سوال از همه پرسیده ام تو را
از شعر و استعاره و تشبیه برتری
با هیچ کس بجز تو نسنجیده ام تو را
" قیصر امین پور "